
با اجازه از استاد عرفان نظر آهاري
کودکی هایمان یادش به خیرُ یک محله قدیمی بودُ یک زیر گذر چند کوچه پس و کوچه و خانهاي از جنس خشت و تاريخ و حوضي كوچك دور تا دور حياطي كه آب انبارهايش، كمي نمناك بو د و ظهر تابستان می توانستی در آن كمي نفس تازه كنی.
و آن اتاقهای قدیمی که بدون هیچ کولر آبی و گازی خنک بود. سقفهايش هر چند كوتاه اما رنگين از بته گل مرغ، آينههاي رنگينكمان و كنگرههايي هر چند ترك خورده با همان تارهاي عنكبوتهاي خسته.
محلهاي پر از كوچههاي آشتيكنان، چنارهاي قد كشيده و زخم نخورده از طومار يادگارينويسيهاي من و تو.و مردمي كه خشت خاك خورده و غريب خانههايشان را به نونواران نبخشند.
اما هر بار كه خانوادهاي از اين محله خوشبخت سالهاي دور، كوچ ميكرد و من و تو همبازيهايمان را از دست ميداديم، بلوط كوچهمان هم خميدهتر ميشود. مقرنسهاي خاك خورده، ميشكستند مثل من، مثل تو و مثل همه پرستوهايي كه از پس هزاران سال، اينجا را، اين خانه و محله را آشيانه امن ميدانستند.
مگر ما و آنها چند سال زنده ميمانديم كه بايد اينچنين از هم جدا ميشديم؛ همبازيهايم را ميگويم، شهر فرنگي دوره گرد كوچه و محله خوشبختمان را ميگويم.
ما، ساكنان محله «سعادت»، چه بيوفاييم. چه زخمها كه بر صورت اين خانهها و كوچههاي تاريخ نينداختهايم. چه زود گذشتهها را فراموش ميكنيم؛ آن بلوط افراشته، آن مقرنسهاي نو. ما چه بيوفاييم.
«بحران» چه زودتر از خودمان، آوار ميشود بر پيكر تاريخ؛ آنجا كه زندگي كرديم، آنجا كه با هم بزرگ شديم. اما كسي نبود كه بگويد در مدرسه بايد تاريخ محلهمان را بخوانيم و عصرها كه كودكانه و بازيگوش، وقتي همه زنگها و كلونها را بر هم ميزنيم تا شادمانه، زيركي كنيم، درس تاريخ را در محله تمرين كنيم.
بزرگتر كه شديم و نيمكتهاي مدرسه حوالهمان كرد به دانشگاه، باز هم كسي نبود تا بگويد «اگر گذشتهتان را فراموش كنيد، ادامه راه ملالآور ميشود.» اگر اتاقهاي خشت و گل، اگر آب انبارهايتان را و سرسراي همنشيني خانواده را و چلچراغ خانهتان را از دفترچه خاطرات و حافظهتان پاك كنيد، صد سال هم زنده ماندن و نفس كشيدن در حصار سنگ و آهن، هويت گمشده را زنده نميكند.
من و تو، چه كم حافظه شدهايم.
پستوهاي خانه قديممان يادت هست؟ کوچه هایی که به سرعت به نام دوستان شهیدمان آذین بست.عطر شببوها را هنوز به ياد داري؟ وقتي كه باران پاييز، نم نمك خاك را هوا ميداد و تو دلگير از دعواي لحظههايي پيش، ميپيچيدي توي شببوها كه عطر هويت ميدادند.
گفته بودي باران را دوست داري؛ در خاك غريب و خانههاي خشتي. اما چه فراموشكاريم، من و تو. از آن خشت و حوض عكس نگرفتيم به يادگار و آن بقچههاي هزار گره مادربزرگمان را هم داديم بر باد.
حالا، بحران زندگي در چهار ديواريهاي كوچك ساختمانهايي بلند قامت و بيريشه، حافظهمان را پاك كردهاند. و ما چه بيحوصله از اين زندگي سرعت ثانيههاي دويدن بدون تاريخ را ميپاييم.
ما چه فراموشكاريم. ما چه كم حافظه شدهايم.
نوشته شده توسط عطا افشاري در جمعه بیست و ششم آبان 1385 ساعت 18:30 موضوع | لینک ثابت
«در کنار رائول کاسترو کفیل ریاست جمهوری کوبا»
یاددشات های سفر به سنگال، کوبا و ونزوئلا
پرواز بوئينگ 707 هواپيمايي جمهورياسلاميايران در حالي صبح چهارشنبه 22 شهريور ماه آسمان تهران را ترك ميكند كه خلبان مسير 5/9 ساعته تهران تا داكار را اعلام ميكند و ما ميمانيم كه در اين مدت چه كنيم، درست است كه هواپيماي تشريفاتي بود ولي باور كنيد هيچ چيز براي سرگرم شدن نداشت. تازه از همه اينها گذشته بايد عقب و جلو كشيدن ساعت و گم كردن روز و شب را نيز به آن اضافه كرد هر چه بود با خود عهد كردم كه ساعت مچيام را تحت هيچ شرايط تغيير ندهم و با حد محاسبات رياضي و اضافهكردن آن به وقت تهران زمان را به وقت مكانها تشخيص دهم. صبحانه را كه خورديم چشمهاي خستهام كه شب گذشته از ترس خواب نماندن تا 5/4 صبح روي هم نيامده و ديدن فيلم بيمار انگليسي را به خوابيدن ترجيح داده بود، گرم شد و وقتي بيدار شدم صرف ناهار و دوباره خوابيدن، انگار همه نخوابيدنهاي چند وقت اخير را بايد در اين سفر جبران ميكردم.
بعد از سفري 5/9 ساعته و در حاليكه هشت صبح تهران را ترك كرده بوديم، ساعت يك به وقت محلي وارد فرودگاه داكار ميشويم، عبور از خيابانهاي فقيرنشين داكارتا هتل سوفيتل، حضور در كاخ رياست جمهوري سنگال و پوشش مصاحبه روساي جمهوري در كشور و در زير سونامي شديد باران چهارشنبه شب داكار سوار شدن دوباره به هواپيما، برنامه توقف 11 ساعته ما در سنگال ميشود و دوباره 10 ساعت پرواز تا هاوانا، تمام مسير را دوباره ميخوابم، ديگر خوابيدنهاي من داد همسفران مرا درآورده ولي دست خودم نيست. بعد از استقبال در فرودگاه خوزه مارتي هاوانا راهي هتل ميامار ميشويم، من و حسن قائدي هم اتاق ميشويم. و از همان ابتداي ورود، كار را با ارسال خبر ورود رئيس جمهوري به تهران و بعد هم مصاحبه با وزير خارجه كه اتفاقاً در هتل ما اقامت دارد، آغاز ميكنم.
ساعت 9 به وقت محلي اجلاس سران گروه 15 آغاز ميشود و ايران رياست دورهاي آن را از الجزاير تحويل ميگيرد.
بعد از ارسال اخبار اجلاس سري به سالن خبرنگاران نشست سران جنبش عدم تعهد ميزنم و طبق عادت ايراني خود يك سيستم را كه هم به فكس هم به پرينتر و هم به تلويزيون نزديك است از 24 ساعت قبل رزرو ميكنم روي ورد كلمه ايران را به درشتي و فارس نيوز را ريزتر پرينت ميگيرم و روي مانيتور و صندلي ميچسبانم. نميدانم چرا ياد خبرگزاري و اسدي ميافتم. بيرون ساختمان خبرنگاران را كه در يك هتل مجلل در حومه شرقي هاوانا قرار دارد، گروههاي تلويزيوني كشورهاي مختلف هر كدام ديش و وسايل ارسال تصوير خود را نصب كردهاند كه در ميان انبوه ديشها رضوي خبرنگار صدا و سيما و گروه اعزامي واحد مركزي خبر را پيدا ميكنم و به آنها خسته نباشيد ميگويم و به هتل بازميگردم.
تلويزيون كوبا ورود "هوگو چاوز" را بهطور مستقيم پخش ميكند كه يك ساعت و نيم طول ميكشد. اصولاًٌ من عاشق كارهاي عجيب و غريب "هوگو" هستم، خبرش را به تفصيل به تهران مخابره ميكنم.
بعد از ظهر با بچههاي سري به ديگر خيابانهاي هاوانا ميزنيم و با راهنمايي "جورج" راننده تيم خبرنگاران ايراني سر از خيابان "سان رافائل" كه چيزي شبيه نظامآباد و جواديه خودمان است درميآوريم. تردد در اين خيابان مرا ياد صحنههايي از فيلم "سينما پاراديزو" مياندازد. مردم كوبا كه بيش از 50 سال حكومت كمونيستي را تحمل كردهاند حالا خستهتر از هميشه در نهايت فقر زندگي ميكنند و رويكرد جوانان اين كشور به فحشاء نشان از بالا بودن نرخ بيكاري است.
4 روز اقامت در هاوانا روزهاي پركاري است كه وقتي تمام ميشود، گذر زمان را احساس نميكنم و حسن قائدي را تنها شبها موقع خواب زيارت ميكنم. راستي انگار نه انگار كه حسن هم در اين سفر با ما بود، شب آخر كه بايد چمدانهايمان را تحويل دهيم، فرصت ميكنيم چند جملهاي با هم حرف بزنيم. حسن كمي بيمار است و البته از فرط خستگي است.
باز هم هواپيما سواري و اينبار تنها 5/3 ساعت طول ميكشد، تا از هاوانا به كاراكاس برويم. از ديروز زمزمه احتمال ندادن رواديد براي سفر به آمريكا به خبرنگاران جدي شده ولي اميدواريم تا لحظه آخر درست شود.
با ورود به آسمان ونزوئلا 4 فروند جنگنده فانتوم به احترام، هواپيماي رئيسجمهور را تا فرودگاه مايكه تيان كاراكاس بدرقه ميكنند و استقبال باشكوه "چاوز" كه سنگ تمام گذاشته و حسابي هيئت ايراني را تحويل گرفته است. ديگر بخش ماجراست.
كاراكاس جيزي شبيه ماسوله خودمان و مرتب بودن رامسر است، زيبا و رويايي .شهري در دامنه كوه كه ساختمانهايش در يك سطح قرار ندارد.
از هنگام ورود به ونزوئلا، دلواپس سخنرانيهاي چند ساعته "چاوز" هستيم. شب اول در دانشكده افسري كاراكاس آئين اعطاي نشان به رئيسجمهوري كشورمان با شكوه و با حضور تقريباً تمامي مسئولان بلندپايه ونزوئلا برگزاري ميشود. خواندن سرودهاي حماسي مردمي هنگام اعطاي نشان مرا به ياد فيلم "حكومت نظامي" و "ضد" و انقلاب مردم شيلي مياندازد، خوي تمامي مردمان سرزمين آمريكاي لاتين همينگونه است، گرم و احساساتي، فقط نميدانم چرا فكر ميكنند، رئيس جمهور كشورمان و اصولاً ايران سرزميني عربي است براي چند نفري از آنها با كمك يك ورزشكار ايراني كه حالا مقيم كاراكاس است و به جوانان ونزوئلايي كاراته ميآموزد ميفهمانم كه ما ايراني هستيم و نزديكي ما به اعراب به دليل مسلمان بودن ماست.
هتل اقامت ما در كاراكاس بسيار زيبا و مجلل است. ما را از گردش از كاراكاس برحذر ميدارند، ميگويند امنيت نيست ولي نميشود كه تا اينجا و آمد سري به خيابانهايش نزد، كاراكاس زيبا و خوش آب و هواست و البته ناامني را هم كه احساس نكرديم ولي حضور نيروهاي پليس در شهر فراوان است.
روز دوم اقامت در ونزوئلا انگار سفر استاني است حضور در 4 شهر در يك روز آنهم با هليكوپتر، ديگر همه را كلافه كرده است.
مراسم بدرقه و مصاحبه مطبوعاتي رئيسجمهو در كشور به يك طرف خبر نرفتن به نيويورك بعد از سفري طاقتفرسا، رمق و توان همه را گرفته، قبل از مصاحبه تلاش ميكنم به گوينده تلويزيون يك ونزوئلا كه مجري مراسم است تلفظ درست محمود احمدينژاد را ياد بدهم تا اينقدر نگويد «مامود احدي نيشاد» و انگار سوژه خوبي براي تلويزيون ونزوئلا است كه آن را بهطور مستقيم نشان ميدهد.
هواپيماي 747 رئيسجمهوري كه از تهران آمده وقتي فرودگاه كاراكاس را به مقصد نيويورك ترك ميكند ما جا ماندهها خستهتر از هميشه سوار همان هواپيمايي ميشويم كه با آن از تهران آمديم، باز هم سفري 5/9 ساعته به داكار توقفي چندساعته و بازگشت به تهران كه داستان توقف هواپيماي ما را در تركيه ديگر همه شما ميدانيد.
سفري به ياد ماندني پايان ميپذيرد و تلاش خواهم كرد تا سفرنامه مشروح آن را به زودي تمام كنم.
نوشته شده توسط عطا افشاري در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 ساعت 16:47 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

پیش از سحر تاریک است/ اما همواره خورشید به موقع طلوع می کند/ باید به سحر اعتماد کرد.....
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
a href="http://www.mowj.ir/">