( به یاد مهدی افشار نیکُ دوست روزنامه نگاری و فرزند شهیدی که در ۱۸ تیر دستگیر و از ادامه تحصیل محروم شد)

 

مي گفت و با داد مي گفت چرا واينستادي جلوي مسجد، عارت اومد بگي بچه شهيدي، عارت اومد جلوي رفقاي فوكوليت بگي ريشه ات كجاست و از كجا اومدي؟ جلوي اونا كه صادق هدايت مي دن دستت، جلوي اونا كه داش آكل مي دن دستت، حاجي آقا مي دن، همسايه ها مي دن و چند تا رگبار ديگه كه زدم بيرون 11 شب.

اون روز،  پنجمين يا ششمين سالگرد بابا بود و طبق رسم هر سال مسجد و منبر و حسينه و روضه و يادبود و گرامي داشت حاج حسن. و باز من بايد جلوي مسجد پيرهن مشكي، غم زده، درهم با مقداري اشك و آه و ناله. و به هر كدوم از دوستان سردار شده بابا يك جمله خاص مي گفتم مثلا اينكه حاج ناصر: بابا در وصيتنامه اش چند بار از شما اسم آورده، به ديگري: شما چقدر در عكس هاي بابا حضور دارين، به آن يكي كه با محافظ مي آمد: من بابام رو در شما مي بينم، به جانبازها بايد مي گفتم چقدر خوب شد شما مونديد تا صداي بابا را بشنوم و هر كدام هم پس از اين جملات بود كه مرا در آغوش مي كشيدند و درگوشي مي گفتند حسن دم آخر در بغل من جان داد. كه شش، هفت نفر مدعي بودند (ظاهرا بابا دم آخر مثل گوشت قرباني دست به دست مي شده تا همه فيض ببرند) كه مصمم شدم كه ديگه جلو مسجد واينستم و مامان هم شب، بعد از شام و رفتن مهمانها بست به رگبار.

 رفتم پارك چپيدم زير يكي از شمشادها تا راحت بخوابم اما كو خواب؟ تشويش و پشيماني آمد سراغم كه چه كاري بود من كردم؟ چرا براي دلخوشي مادر حتي يك ساعت هم تحمل به خرج ندادم؟ پسر بزرگ يعني چه؟ و از اين حرف ها كه يك سرباز پليس صدام كرد اون زير چه مي كني؟ من هم گفتم درد دل. گفت با كي؟ اين وقت شب!! چه درد دلي مي كني؟!! بيا بيرون.

وقتي زدم بيرون و ديد تنهايم، گفت خل شدي؟ منم بي مقدمه گفتم اگه بابات مرده باشه تو جلوي مسجد واينمي ايستي. با بي خيالي گفت من آقام دو سالم بود مرد. ديگه نتونستيم براش ختم بگيرم ولي فكر نكنم. چرا ؟ قاچاقچي بود اما برا من فرقي نمي كنه من آقام و دوست دارم چه ختم بگيرم چه نگيرم. گفت تو آقات مرده؟ شهيد شده. چيه  از ختم فراري شدي؟ آره. ول كن بابا آقات اگه با حال باشه بي ختم و سال مي مونه و گرنه زور زدن الكيه. من آقام وكه  دوست دارم. 

 


 

نوشته شده توسط عطا افشاري در سه شنبه پنجم تیر 1386 ساعت 14:20 موضوع | لینک ثابت