
هي كه چقدر بي قراري مي كند اين كوچه
چه بي قراري مي كند اين بغض
چه بي قراري مي كند اين دل
تمام اين سال و ماه انگار منتظر آمدن كسي باشند و ...
نيامدن !
چه بي قراري مي كند اين كوچه
تمام اين روزها پنجره ها در انتظار باران خميازه مي كشيدند و باز
فردا !
همين ديروز كفشهايم خودشان راه افتاده بودند سمت اول كوچه ، سراغ آمدنت را بگيرند ؛
من هم پاپرهنه در خيابان به دنبالشان مي دويدم ، از آنها خواستم كه اينقدر سر به هوا نباشند ،
گفتمشان كه تو مي آيي ! بايد كمي صبوري كنند ؛
با هم باز مي گشتيم سمت خانه ؛
درست نمي دانم ،
اما انگار پاييز آمده بود ؛
انگار آسمان هم باريده باشد ، زمين خيس ِ خيس بود ...
ما آرام ، آرام آمديم سمت همان ياسهاي آشفته ... اما انگار ياسي نبوده باشد ؛
انگار آسمان باريده باشد ؛
زمين خيس ِ خيس بود ؛
انگار پاييز آمده باشد .
و ما باز مي گشتيم ؛
با نشاني از جاي پايي ...
امروز بوی یه عطری رو میدم که نمیدونم از کجا اومده/ شبیه ِ هیچ عطری که تا حالا داشتم و تا حالا میشناختمم نیست...فقط بوی آشنایی می ده حالا بیشتر از همیشه باور می کنم او دارد می اید.
نوشته شده توسط عطا افشاري در سه شنبه ششم شهریور 1386 ساعت 17:42 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

پیش از سحر تاریک است/ اما همواره خورشید به موقع طلوع می کند/ باید به سحر اعتماد کرد.....
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
a href="http://www.mowj.ir/">