يه شب حالت بده ،

خيلي بد ؛

داري به زمان و زمين بد و بيراه مي گي ...

خسته شدي ، خيلي خسته

حس مي كني توموم شدي

آروم

كم كم

مي گي چرا چند وقته هيچي درست نمي شه ؟!

مي گي چرا بايد كارات اينقدر گره بخوره ؟!

مي گي كاش بميري راحت شي !

حتي سر خدا داد مي زني چرا ؟؟؟؟؟؟؟!!!!

فكر مي كني صداتو نشنيده ؛

فكر مي كني اشكاتو نديده !

فكر مي كني داره كم كم يادش مي ره ،

داره كم كم همه چي رو فراموش مي كنه !

بغض مي كني ،

نمي خواي اين شب تموم بشه ،

نمي خواي فرداي نكبتي بياد ،

نمي خواي بفهمي اوضاع خرابتر از اوني بوده كه فكر مي كردي ...

اما آخرش كه چي !؟!

صبح از راه مي رسه ؛

تو آينه يه نگاه به خودت مي ندازي ،

نفس عميق مي كشي ،

مي گي همه چي درست مي شه ، همه چي ...

با خودت فكر مي كني كه همين ديشب خدا بغلم كرد ، تو بغلش تا خود صبح خوابيدم ؛

منو اينقده دوست داشته كه ...

مي رسي سر اين خط :

لطف آنچه تو انديشي

حكم آنچه تو فرمايي

فكر مي كني ، فكر مي كني ... فكر ...

قاطي فكرات مي شي ،

تو بغل بزرگ خداي بزرگِ خودت گم مي شي

دلت يه چيزي مي خواد كه نمي دوني ؛

دلت يه چيزي مي خواد كه نمي شنوي ؛

بعد از آسمون شروع مي كنه به باريدن ،

نم نم ؛

آروم ؛

خيس مي شي ،

اما نه خيس ِ خيس ،

مي دوني !

داري شروع مي شي ...

آروم ،

كم كم .

...


 

نوشته شده توسط عطا افشاري در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 18:3 موضوع | لینک ثابت