
راننده تاکسی پیچ رادیو را می چرخاند، اخبار رادیو پیام پخش می شود. بحث پرونده هسته ای ایران و افزایش لحن تهدید آمیزه مقامات نظامی دو طرف است و...
راننده تاکسی دستمال یزدی را بر می دارد، آیینه بغل را پاک می کند، غرولند کنان می گوید: با این حماقتهای این ها جنگ رو شاخشه. عجب گیری کردیم خدا.......
مرد حدودا پنجاه سالی دارد.روی صندلی جلو کنار راننده نشسته ...سری به افسوس تکان می دهد و می گوید: مملکت را دودستی انداخته اند در سراشیبی سقوط، با این وضعیت حتما جنگ میشه...
راننده می گوید: هنوز از بدبختی های جنگ قبلی راحت نشده ایم یک جنگ دیگه، خدایا عجب ملت بدبختی هستیم ما.
دختری که کنار من نشسته، که سن و سال کمی دارد، که ظاهرا دانشجو است رو به دوستش که او هم هم سن و سال اوست و او هم ظاهرا دانشجوست، می کند، لبخند زنان می گوید: وای ی ی ی ! فکرشو بکن جنگ بشه...خیلی باحال میشه ها! نه؟ هممون دوست پسر آمریکایی پیدا می کنیم![]()
نوشته شده توسط عطا افشاري در سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 9:25 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

پیش از سحر تاریک است/ اما همواره خورشید به موقع طلوع می کند/ باید به سحر اعتماد کرد.....
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
a href="http://www.mowj.ir/">