ته یه كوچه نشسته‌ای كه عاطفه پتو بیاورد برایت... نه گولیو پلاستو ملتیفرم را می‌شود به شیرینی كلام آن سریال عزیز تاب آورد تا از میان برود... خانه را هم كه خراب این اتوبان نیایش كرده‌اند...
 
بگو كه این قفس... بگو كه این قناری... بگو كه یكی‌شان...
و بگو كه ما... ما صباحی‌های غمگین... چگونه باور كنیم كه تو... تو استاد وقفه انداختن میان كلمات... ما را زیاد... خیلی زیاد و طولانی به تماشای لب‌های لرزان ساكتی كه نمی‌گوید آن ناگفته را دعوت كرده‌ای؟
كه دلم برای شش... برای سبز... برای همه اصواتی كه می‌شد جوری گردشان كرد تا محو شوند... می‌لرزد.
«عاطفه» نیستم اما اشك چه قابل دارد... و نمی‌گویم «رضا». كه قصه برای دختر 12 ساله آن روزها هر چقدر هم خیال‌پرداز جا نداشت «عاطفه» باشد.
اینكه دستم دنبال چیزی می‌گردد از صبح را نگذار پای اثر همیشگی وظیفه همیشگی‌تر مرگ... مال آن است كه یاد ندارم چطور این سینما را می‌شود بی‌ تو نقاشی كرد. و این را هم نگذار پای جمله‌ای كه باید گفت... این خود استیصال است... كه نه فقط خونه كه بازیگر هم باید س... بز باشه... كه تو بودی به تمامی.
حالا تو... تو كودك ناهمگون توفان... خواستی بروی و رفتی ولی...
حرف... حرف كه می‌زنی؟


 

نوشته شده توسط عطا افشاري در سه شنبه یکم مرداد 1387 ساعت 17:43 موضوع | لینک ثابت